سلام نازنین
به دلایلی حق با توست و به دلایلی هم نه. مثلا لزومی نداشت یا ندارد توضیح بدهم چرا "نامه های ایرونی".
ولی به روی چشم، این هم توضیح:
در زمان شاه (سابق) دوستان فرنگی در حالی که خیلی پیزر لای پالان ما می گذاشتند، از جمله معتقد بودند که رهبر روشنفکر ما دارد ایران را به دروازه های تمدن نزدیک می کند و باعث افتخار ایران و ایرانی ست. اگر هم ما در فرصتی سعی می کردیم چند کلامی از آن همه فلاکتی که هشتاد درصد آن ملت کلافه می کرد، حرفی بزنیم، این دوستان یا اصلا نمی شنیدند یا معتقد بودند که ما منفی بافیم و هر پیشرفتی ضایعاتی هم دارد. گاه چیزهایی درباره ی تمدن و فرهنگ ما می گفتند که یکجای آدم اسفناج سبز می شد. خیلی هاشان خیال می کردند جایی در باغ بزرگ چند هکتاری مان میان درختان میوه و بته های گل سرخ، چند تایی هم چاه نفت داریم. در اتاق هایمان روی فرش های ابریشمی خرغلت می زنیم و بجای صحبت کردن، با همدیگر مشاعره می کنیم. به جان عزیزیتان اغراق نمی کنم.
تا زد و انقلاب شد (باز هم یعنی ما نکردیم، خودش شد!) و ما به غربت غرب آمدیم. این بار دیگر از آن تمدن و فرهنگ و قالیچه و شعر خبری نبود. دوستان فرنگی همه ی ما را خمینی و خلخالی می دیدند. (حالا که الحمدلله ترفیع هم داده اند و شده ایم "تروریست")
آن زمان بایستی به تصویری که آنها از ما داشتند و اصلا "ما" نبود، افتخار کنیم و حالا هم باید از تصویری که اینها از ما دارند و باز هم "ما" نیستیم، شرمنده باشیم. درد سرتان ندهم، در نظر اینها ما هیچ وقت خودمان، یعنی "ما" نبودیم.
خوب، یکی از اثرات جانبی "غربت" این است که گاه می نشینی و از بیرون به خودت و فرهنگت و آن مرزها که قراردادهایی سیاسی و تاریخی بیش نیستند، نگاه می کنی. گاهی هم به آن واژه می رسی، "هویت" که در این سال ها از بس استعمالش کرده اند، زخمی شده و خود گرفتار بحران هویت. من هم مثل همه ی دیگران بارها به این پرسش ها رسیده ام. من کیستم؟ کجایی ام و از این قبیل ...
حضرت "مونتسکیو" اثری دارد به نام "نامه های ایرانی". اصل داستان تا آنجا که به یادم مانده در مورد شاهزاده ای ایرانی ست به نام "ربکا"! در پاریس مثلا. ربکا خانم ابتدا با لباس ایرانی اش در جمع فرانسویان ظاهر می شود. چه تعریف ها که از او نمی کنند. "نگاه کنید، واقعا به یک شاهزاده ی ایرانی می ماند"، "شاهزادگی از رفتار و سکناتش می بارد"، "خدای من، چه برازنده است"، و از این قبیل...
یک روز ربکا خانم تصمیم می گیرد "همرنگ جماعت" شود. پس با لباس فرانسوی به جمع فرانسویان می آید. اما متوجه می شود دیگر از آن تعریف و تمجیدها خبری نیست. انگار جماعت اصلا متوجه ی او نیستند. مثل این که "ربکا"یی که شبیه خودشان باشد، برایشان چندان جالب نیست. ربکا خانم که به اصطلاح جامعه شناسان و محققین امروزی دچار "بحران هویت" شده، در نامه ای به دوستش "بنین"، ضمن تعریف ماجرا، (انگار جایی هم اشاره می کند که بابا، من همان ربکا هستم، فقط لباسم عوض شده). بعد هم از "بنین" می پرسد؛ "راستی، چگونه می شود ایرانی بود"؟
شاید هم این روایت شخصی من از "نامه های ایرانی"ست و اصلا غرض و مرض آقای مونتسکیو این نبوده باشد. مهم هم نیست. چون آن مومن به تحقیق نه ایران را دیده بود و نه احتمالا می شناخت. خیلی که بخواهیم ارفاق کنیم، بگوییم که یک روز که با یکی از نشمه هایش در یکی از قهوه خانه های شانزه لیزه نشسته بوده بود، دید که کسی با ده بیست تا درشکه و کبکبه و دبدبه دارد رد می شود و مردم هم می روند به تماشا. از پیشخدمت پرسید چه خبره؟ او هم مثلا گفت موکب شاه ایران، شاه شاهان، سلطان صاحبقران در حال عبور است.
امیدوارم تا همین جا قانع شده باشی. اگرنه، شاید با مرور نامه های بعدی در این صفحات به قصد و غرض من هم برسی. شاید هم نرسی!
تا نامه ی بعدی ........
دوشنبه 8 تیرماه 1383ساعت 5:34